محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

77

خلد برين ( فارسى )

و مفتتح اهتزاز ازاهير بستان سراى نشو و نما پيوسته مكنون ضمير منير مهر تنوير و مخزون خاطر خطير آينه نظير اين شهريار عالمگير و اين تاجدار بىشبه و نظير آن بود كه به آبيارى سحاب تيغ درخشان ، گلزار ملك و ملت را سرسبز و شاداب و بنيان شوكت و اساس اقتدار گردن فرازان روزگار را به باد حملهء جهان‌ستانى ويران و خراب گرداند ، لاجرم بعد از آن كه چند گاه در لاهيجان رايت اقامت برافراشت و با كاركيا ميرزا على والى آنجا طريق مودت و اتحاد مسلوك داشت و چنانچه در السنه و افواه ساير و داير است در اوايل طلوع نير عالم افروز سلطنت از افق لاهيجان رستم ميرزاى تركمان كسان به جويائى آن گرامى گوهر درج خلافت به لاهيجان فرستاد و كاركيا ميرزا على به معاذير دلپذير توسل جسته انكار بودن آن ذات مقدس در زمين گيلان نمود و فرستادگان را بندهء فرمان جود و احسان خود ساخته بىنيل مقصود بازگردانيد . و [ چون ] به اشارات غيبى و بشارات لاريبى وقت آن رسيد كه اين ذو الفقار حيدرى به عزم جهان‌ستانى از نيام برآيد و اين آفتاب جهان‌تاب اقبال اسكندرى از افق لاهيجان طلوع نمايد به بلدى دولت بيدار ، عزم آن نمود كه چون از ديار غربت به اين نيت و الا آفتاب - آسا تيغ كشد نخست سايهء دلجوئى بر سر ساكنان دار الارشاد اردبيل اندازد و رضاجوئى والدهء مخدره و ادراك شرف زيارت روضهء منوره و حظيرهء مقدسه را وسيلهء وصول به مدارج علياى سلطنت و جهانبانى سازد . بنابر اين آن نقاوهء خاندان ارشاد ، يكى از مقربان بساط قرب را جهت حصول رخصت به نزد كاركيا ميرزا على كه نشيب و فراز روزگار را به اقدام تجربه پيموده ابواب ارادت و اخلاص ته دلى اين و الا دودمان را بر روى روزگار خود گشوده بود فرستاد و مكنون خاطر و الا و مخزون ضمير منير معلى را به آن والى خطهء صدق و صفا پيغام داد و آن دانادل آگاه از عظم شان اهل طغيان و كثرت و عدت جنود ايشان و صغر سن و قلت سپاه آن زيور آراى افسر و گاه انديشيده در جواب آن جناب پيغام فرستاد كه اگر چند گاه